سرم درد گرفته یک مسکن خوردم .برای شام دوست داشتم قیمه بزارم اما گوشت چرخ کرده فقط داشتم و لپه نداشتم.بنابراین با نخود و گوشت چرخ کرده درست کردم. هرچیزی سالم باشه و فراوری شده نباشه خوبه برنج هم گزاشتم و نشستم. تقریبا دو روزی هست میرم کتابخونه از صبح تاظهر که از خونه در بیام. دیدم خیلیا مثل من میان کار میکنن.بعضی ها هم که مسن تر هستن میان که مشغول باشن و خیلی قشنگه. امشب برف گرفت باز
فردا بالاخرهبیمه ام رو ثبت نام میکنم و بیمه شرکت هم درست میشه تا هفته بعد سریع یک نوبت دکتری بگیرم و برم دکتر . انواع و اقسام دکتر . دکتر روان. دکتر زنان دکتر داخلی چک اپ خون و امثالهم . واقعا این چند وقت بدون بیمه بودم ریسک بود و کار مسخره و کله خری هست. اما چه میشد کرد. دیگه همین بود.
خوشم نمیاد هروقت زنگ میزنم مامان اینا مهمون اونجاس و باید با اونا هم حرف بزنم. بعضی وقتا اونا فکر میکنن که من چقدر وضعیتم خوبه اما نمیدونن هرکی تو زندگیش یه سری درگیری های شخماتیکی داره منم مبرا نیستم.
سردرد های روزانه و چالش خواب و قطع قرص ضد اضطراب. واقعا اگه میدنستم انقدر ابستگی این قرصا زیاده که ترکش اینجوریه هیچ وقت نمیخوردم البته من احمق هم سر داستان بیمه قرص رو به شیوه اصولی قطع نکردم و قرصا خودشون تموم شدن. دوز خیلی پایینی میخوردم. نصف پایین ترین دز موجود اما پنج سالی بود میخوردم و وایستگی ایجاد شده بود. هعی میگذره این هم و امیدوارم زودتر بگذره عوارضش. تنها چیزی که حس میکنم یکم بهتر شده ریزش مو هست کمتر شده خداروشکر.
ایکاش سریع تر برگردم شهر اصلی خودم پیش دوستان.باید یه مستاجر جای خودم پیدا کنم. خدایا کمک کن یکی پیداشه. حقیقتا ازینجا خوشم نمیاد البته تنها بودنم هم مزید بر علته. سعی کردم دوست پیدا کنم اما روابط خیلی شکل نمیگیره واقعا دانشگاه بهترین جای دنیا واسه پیدا کردن دوسته. محیط کار که ادم میره سخت تر میشه همه چیز
یکی ار قرص هایی که میخوردم ضد اضطراب بود و داستان اینطور شد که این قرص تقریبا سه هفته پیش تموم شد . من هم به واسطه کار بیمه نداشتم و منتظر بودم که فول تایم شم تا بیمه استان رو بگیرم . فکر میکردم قرصایی که از ایران اوردم هست تا اینکه دیدم یهو تموم شد. اول جدی نگرفتم و گفتم دوز کمی میخوردم تا اینکه تقریبا بعد ده روز یهو دیدم شب ها خوابم نمیره و دچار بیخوابی شدم و به دنبال اون اضطراب کمی اومد و بعد دیدم ای دل غافل من پنج سال این قرص رو هرچند با دور خیلی کم خوردم و بدنم وابستگی پیدا کرده. از بابت خوردنش بکم پشیمون شدم چون عملا مشکل اضطرابم خیلی وقت بود حل شده بود و من از روی عادت قرص رو میخوردم. نمیدونم شایدم کمکم کرد توی دوران بیکاری خودمو نبازم و قاطی نکنم . با اینکه بیکار بودم چیل بودم. خلاصه که بیخوابیه همچنان هست و کمی با داروی خواب بهتر شده که اون صد درصد باید موقت باشه و هرشب دارم کوچیکترش میکنم.اما چند روزی بود ترسیده بودم و از وابستگی ای که به قرص ایجاد شده بود وحشت کرده بودم. کمی فکرام قرقاطی شده بود که سعی کردم جمع و جورش کنم.
تقریبا هیچ کار اداری ای نکردم. باید گواهینامم رو ترجمه کنم و اقدام کنم برای گواهینامه کاری که سه سال پیش باید میکردم. بیمه رو پنج شنبه پیگیرش میشم و نوبت دارم برای ثبت نامش. مالیات رو هنوز موندم چه کنم. باید امتحان زبان رو هم شروع کنم به خوندن و سریع تر اون رو بدم. امتحان واسه ی کار هم هست. از طرفی میخواستم خونه رو رد کنم بره و برگردم شهر قبلی که ارزون تره. توی مهاجرت هیچ وقت کاری نیست که کرده باشی همیشه یه تپه ای هست برای فتح کردن ادم همش باید بدوعه.
امروز خمیر ترش اصلا بالا نیومده بود و پر از حباب بود. بهش غذا دادم و دیدم بعد ده ساعت باز هم بالا نیومد . نصفش رو خالی کردم و مجدد غذا دادم بهش. ببینم فردا چطور میشه. فکر کنم نباید بهش دیت هم بزنم گویا ضربه باعث میشه بریزه.
بی صبرانه منتظرم ببینم چی میشه فردا روز پنجمشه.
امروز رییسم گفت که کارهای فول تایم شدن امضاهاش تکمیل شده فقط مونده پروسه استخدام که اونم مسیول منابع انسانی مرخصیه و چهارشنبه هفته بعد میاد. اینم شانس ما. واسه ماه جدید باز باید صورت وضعیت بدم.
دیت و دلم به خرج کردن نمیره خیلی دوست دارم برای خودم خرید کنم اما دست و دلم نمیره. ترس کم شدن پول گرفتم. امروز مامانم اینا رفته بودن عقد یکی از بچه های فامیل که ۲۰ سالشه فقط. ما که ۳۰ سالمون شد !
برف زیادی بارید دو شب پیش و ناگهانی هم شروع شد. ماشین های برف روب توی این موقع ها سریع میان شروع میکنن به پاکستزی و تا نصفه شب بوق دنده عقبشون آزار دهندس. اصلا مهلت به برف نمیدن و کلی نمک هم توی خیابون میریزن که آسفالت داغون میشه.
چند وقت ها با دوستی صحبت میکردم که از خواص نون خمیر ترش میگفت که چقدر مشکلات معده اش برطرف شده و کلی من رو هم تشویق کرد و منم سه روزه مایه خمیرمو گزاشتم. پروسه اش جالبه و فردا روز چهارمشه .مدتیه که معده ام خیلی به هم میریزه و امیدوارم با نون خمیر ترش بهتر شه. درست کردن نونش کلی دنگ و فنگ داره امیدوارم با حقه های استفاده از دستگاه خمیر زنم بتونم نصف داستان رو اتومات کنم.
هر روز صبح ازین اتاق میرم اون اتاق و عصر هم بعد از رسیدگی به کارهای روزمره ورزش و حمام و کمی سریال دیدن شروع میشه به اشپزی یا تمیز کردن اشپزخونه و جمع و جور و اماده کردن غذای فردا و سالاد و….
فردا پنج شنبه است و اخر هفته نزدیکه. ایکاش حداقل اخر هفته کمی جذابیت داشت. جذابیتش اینه که همکارارو نمیبینم. همین
مشغول به کار شدم. کار تخصصی و دیگه از زندگی قبلی خارج شدم. رستوران ها تموم شد حتی شهر رو هم مجبور شدم عوض کنم چون کاری که پیدا کردم گفتن هر دو هفته یک جلسه حضوری هست. بماند که در این پنج ماه سه جلسه حضوری برگزار شد که یکیش شام شب سال نو بود. یحتمل چهار ماه دیگه برگردم شهر قبلی و خونه ی قبلی خودم که نصف قیمت اینجا بود و اگر جلسه ای گزاشتن با قطار یکروزه بیام برگردم.
شهر جدید رو اصلا دوست ندارم. خیلی بزرگ و ماشینی هست و جایی برای ادم ها که راه برن و مغازه ای در خیابانی باشه نیست. به جز قسمت دانتان شهر بقیش مجموعه ای بزرگ راه هاست. شهرسازی مدل امریکایی که فکر میکردم دوست داشته باشم اما خیر!
پنج ماه گذشت. البته قراردادی بودم و ثابت نبودم . امیدوارم کارهای ثابت شدنه پیش بره و تا قبل از سال جدید فول تایم بشم. کار از توی خونه هست (منهای اون جلسات مسخره که همش کنسل میشه و به خاظرش ۵۰۰ کیلومتر جا به جا شدم) . کار از خونه رو اول اصلا عادت نداشتم اما الان بهتر شده با این حال بعضی روزا اصلا حوصلهههه ندارم و امروز از همون روزها بود در واقع انتظار برای گرفتن فول تایمی دیگه خون به دلم کرده و صبرم رو گرفته.
کار خونه زیااااده و اونم خسته ام میکنه. با یکی از بچه های لیسانس که اینجاس صحبت مختصری کردم و شاید برم ببینمش بلکه ازین غریب بودن در شهر جدید کمی دربیام.
از سال ۲۰۲۴ شرایط خیلی بهتر شد. رها کردن استاد سمی و مابقی داستان ها. سه سال پر از تلاطم گذشت و تازه کمی زندگی رنگ زندگی گرفته حتی با بی حوصلگی ها و کارهای ناتمام خانه!